علی اصغرعلی اصغر، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 6 روز سن داره
سلماسلما، تا این لحظه: 8 سال و 6 ماه و 15 روز سن داره

علی شازده کوچولوم

روزانه های علی جونم...

1393/4/16 15:40
726 بازدید
اشتراک گذاری

سلام نازنینم خوبی خوشی خدارو شکر دوستای خوبم ایشالا که شما و گل های دوست داشتنی هاتونم خوب باشه نماز و روزهاتون قبول ...

نفس مامان چون این روزها روزه ام زیاد حوصله نمیکنم بیام برات بنویسم الان خونه نیستی از فرصت استفاده کردم این پست رو دارم مینوسم آخه اینم بگم اصلا اجازه نمیدی به لپ تاپ دست بزنم با اخم ازم میگیری میگی مال منه بابایی برام بازی زده منم تسلیم میشم و چون راضی نیستم زیاد بازی کامپیوتری کنی لپ تاپ رو قایم میکنم تا بازی دیگه ای سرگرم بشی...

اینجا داری با علی رضا جون ایکس باکس بازی میکنی...

عزیزم  از اول ماه رمضون دو بار خونه مامان جون رفتیم افطاری و چند باری خونه مادر و یه بارم خونه پسر عمه بابایی که الان همسایمون هم هستن و بقیه که یه شب و یا دوشب بوده تو خونمون بودیم ...

یه روزم با بابایی رفتیم شهر کتاب و کلی کتاب و نرم افزارو ... بابا خرید و کلی کتاب قصه و دفتر نقاشی و کتاب رنگ آمیزی و مداد رنگی و فلش کارت شما که خیلی دوسشون داری و شب هایی که بابایی شیفت شبه باهم میشینم و بازی میکنیم چند تا شعر رو هم دست و پا شکسته بلدی اعداد رو نامرتب تا 10 میشمری چند تاشونو به ترکی و با لحجه میگی که دلم غش میکنه برات حرف زدنت کلی پیشرفت کردی و میشه گفت دیگه قشنگ حرف میزنی...

یه اتفاق جالب که چند روز پیش افتاد که دیگه واقعا قش کرده بودم از خنده خندهداشتم اتاق رو مرتب میکردم و لباس شوییمونو زده بودم کار میکرد یه لحظه دیدم یه جیغ از نوع بنفش کشیدی و زدی زیر گریه گریهخودمو رسوندم دیدم لباس شویی که تو جاش محکم نیست داره تکون میخوره و شما فکر کردی داره راه میره محکم چسبیدی میگی مامان ابشوشیمون (لباس شویمون ) داره بودو بودو میره خونشون منم نمی دونستم بخندم خندهیا تو رو آروم کنم دیدم که نه تو قانع بشو نیستی نصفه کاره خاموشش کردم آروم شدی ...

خلاصه اینکه ماجراهایی داریم ما با این گل پسر که زندگی رو برامون شیرین تر کرده محبت...

عکس ها بعدا به این پست اضافه خواهد شد...

 

 

 

 

 

پسندها (9)

نظرات (12)

مامان آنيسا
16 تیر 93 19:06
آخ فداش بشم من چه باحال فک میکرده لباسشویی میره خونشمن که عاشق حرف زدناشم فسقلی
مامان علی(نازی)
پاسخ
ملسی خاله جون
مامان سویل و آراز
16 تیر 93 19:54
سلام نازی جون نماز روزه هاتون قبول وااااااااااااای که چقدر به حرف علی کوچولو خندیدم ارازی منم یه بار که محکم تکون میخورد بغلش کرده بود گفتم چیکار میکنی گفت سردش میلرزه دارم بغلش میکنم گرم شه خوب شد یادم انداختی اینو ننوشته بودم علی جونمو ببوس
مامان علی(نازی)
پاسخ
مرسی عزیزم قبول حق
مامان الهام
17 تیر 93 2:13
ای جونم خاله قربونت بشه با اون حرف زدنت عزیزمییییییییییییییییییی
فرناز خاله آرسن جون
17 تیر 93 18:01
نماز روزه هاتون قبول باشه نازی جون التماس دعا لوازم التحریر علی جون هم مبارکش باهش باهاش نقاشیهای خوشگل بکشه واسه مامانی اون ماجرای لباسشویی خیلی با مزه بود ،حالا تو خیال خودش چه فکری کرده الهی فداش بشم
مامان علی(نازی)
پاسخ
مرسی عزیزم قبول حق
شهرزاد
18 تیر 93 18:27
آخی عزیزم لابد کلی ترسیده که لباسشویی داره راه میره راستی شهر کتاب دقیقا" کجاست نازیلا جون؟
مامان علی(نازی)
پاسخ
آره عزیزم بچم وحشت کرده بود
فریده مامان آیهان
20 تیر 93 14:53
الهی.حتما خیلی ترسیده.ولی خداییش بامزه بود.
مامان کیان
25 تیر 93 10:44
سلام عزیزم ببخشید دیر سر زدم .ممنونم به ما سر زدید .با کمال افنخار لینکتون کردیم .
مامان علی(نازی)
پاسخ
مرسی عزیزم منم لینکتون میکنم
مامان سویل
27 تیر 93 16:02
ای جونمشیطونکککککککککک
شیرین مامان شادلین
1 مرداد 93 7:29
سلام نازی جون نماز وروزهاتون قبول باشه الهیییی چه نازی فدات شم عزیزم
رها
1 مرداد 93 19:28
مرسی که بهم سر میزنی دوست خوبم از لپای خوشگله پسرمون ببوس ایشا.. که همیشه خندون باشه رمز و خصوصی میدم واست
هدیه
2 مرداد 93 11:33
سلام دوست خوبم رمز پست ها ورمز پست عکسم
مامان علی(نازی)
پاسخ
مرسی خانمی بابات رمز
عاطفه مامان الای
2 مرداد 93 12:17
نازی جوون این رمز منه تاییدش نکن اگه هم کردی کد رو بردار ویرایش کن بوس برای علی جووون پاسخ]مرسی عزیزم چشم