روزانه های علی جونم...
سلام نازنینم خوبی خوشی خدارو شکر دوستای خوبم ایشالا که شما و گل های دوست داشتنی هاتونم خوب باشه نماز و روزهاتون قبول ...
نفس مامان چون این روزها روزه ام زیاد حوصله نمیکنم بیام برات بنویسم الان خونه نیستی از فرصت استفاده کردم این پست رو دارم مینوسم آخه اینم بگم اصلا اجازه نمیدی به لپ تاپ دست بزنم با اخم ازم میگیری میگی مال منه بابایی برام بازی زده منم تسلیم میشم و چون راضی نیستم زیاد بازی کامپیوتری کنی لپ تاپ رو قایم میکنم تا بازی دیگه ای سرگرم بشی...

اینجا داری با علی رضا جون ایکس باکس بازی میکنی...
عزیزم از اول ماه رمضون دو بار خونه مامان جون رفتیم افطاری و چند باری خونه مادر و یه بارم خونه پسر عمه بابایی که الان همسایمون هم هستن و بقیه که یه شب و یا دوشب بوده تو خونمون بودیم ...
یه روزم با بابایی رفتیم شهر کتاب و کلی کتاب و نرم افزارو ... بابا خرید و کلی کتاب قصه و دفتر نقاشی و کتاب رنگ آمیزی و مداد رنگی و فلش کارت شما که خیلی دوسشون داری و شب هایی که بابایی شیفت شبه باهم میشینم و بازی میکنیم چند تا شعر رو هم دست و پا شکسته بلدی اعداد رو نامرتب تا 10 میشمری چند تاشونو به ترکی و با لحجه میگی که دلم غش میکنه برات حرف زدنت کلی پیشرفت کردی و میشه گفت دیگه قشنگ حرف میزنی...
یه اتفاق جالب که چند روز پیش افتاد که دیگه واقعا قش کرده بودم از خنده
داشتم اتاق رو مرتب میکردم و لباس شوییمونو زده بودم کار میکرد یه لحظه دیدم یه جیغ از نوع بنفش کشیدی و زدی زیر گریه
خودمو رسوندم دیدم لباس شویی
که تو جاش محکم نیست داره تکون میخوره و شما فکر کردی داره راه میره محکم چسبیدی میگی مامان ابشوشیمون (لباس شویمون ) داره بودو بودو میره خونشون منم نمی دونستم بخندم
یا تو رو آروم کنم دیدم که نه تو قانع بشو نیستی نصفه کاره خاموشش کردم آروم شدی ...
خلاصه اینکه ماجراهایی داریم ما با این گل پسر که زندگی رو برامون شیرین تر کرده
...
عکس ها بعدا به این پست اضافه خواهد شد...



روزانه های علی جونم... 








